اوکراین  

Ukraine

Russian and Ukrainian officials yesterday accused each other of bad faith, highlighting just how difficult it will be for the latest deal agreed in Minsk to deliver peace after a year of conflict. More than 5,000 people have lost their lives in the fighting so far.

Petro Poroshenko, the Ukrainian president, warned yesterday that a surge in fighting was undermining the ceasefire before it had even started.

 

پیشینه استعماری و سیاست خصمانه و همچنین خوی تجاوزگری روسیه بر کسی پوشیده نیست.تاریخ روسیه از روزگاری که وصیت نامه ای به نام پطر کبیر ساخته و پرداخته شد،نشان از همین خصوصیات داشت.بی تردید بدترین شکل آن تجاوز به خاک ایران مقدس و تحمیل نمودن عهد نامه های ننگین،ترکمنچای ،گلستان ،آخال و صدها معهده دیگر که ایران و ایرانی را به خاک ذلت کشید و هرگز از یاد و خاطره ملت ایران بیرون نمی رود.روسیه 1917م در پی بازگشایی مجدد همان سیاست استعماری ولی در غالب ایدئولوژی کمونیستی را داشت.سیاستی که منجر به زیر سلطه رفتن بسیاری از ازکشورهایی شد که جزء اقمار شوروی قار رگرفتن و سالها در سیطره حکومتهای توتالیتر دیکتاتوری مطلق را 70 سال تجربه تلخ  کردند.رهایی ملتهای اروپای شرقی از سلطه ننگ آور روسیه به آنان آزادی و روح مجددی بخشید و توانستند پس از سالها بار دیگر حس آزادی را در وجودشان متبلور سازند.اما گویی گمانی باطل بود ،درگیری شدید میان صربها و بوسنی هرزگوین و کشتار چندین هزار از مردم در اروپا ثابت کرد این منطقه شاید بیش از خاورمیانه پر تنش است.پس از پایان آن درگیری در نقاط مختلف اقمار شوروی کم و بیش ادامه یافت،انقلابات رنگی یکی پس از دیگری به جریان افتاد. و دلتهای اروپای شرقی بیش از پیش احساس کردند که بار دیگر روسیه در صدد است از بحرانهای موجود به نفع خود سود جوید. والبته ریاست روسیه اینبار بر عهده پوتین قرار گرفت که خود روزگاری از جاسوسان خبره سازمان مخوف روسیه محسوب می شد.وی که گورباچف را به خیانت نیز محکوم کرد ،همانند سلف خود و البته همراه با همفکران خود که اغلب از همان سیاستمدارن کهنه کار حکومت کمونیستی سابق هستند،به هر شکلی خواهان احیای مجدد روسیه به عنوان قدرت جهانی می باشند.بیدن گونه جای هیچ گونه شک و تردید باقی نمی ماند که باید با توسل به دسیسه و ایجاد آشوب در مناطق مختلف از آب گل آلود بیشترین استفاده را برد.

پوتین در حال تغییر جغرافیای سیاسی است و بحران اوکراین نمونه بارز دخالت روسیه در یک کشور مستقل و پایمال نمودن دموکراسی و جنایت علیه ملتی است که اختیار خود را به روسیه واگذار نمی نماید.در این میان باید پذیرفت که کشورهایی همانند اوکراین،کروه شمالی و ایران آوردگاهی برای دولتهای بزرگ جهانی در جهت حفظ منافع بلند مدت است همان سیاست سابق اما در لوای دموکراسی.در این میان این توده های ملت اوکراین و یا کره شمالی هستند که به سبب نابخردی افسار حکومت خود را در اختیار دولتهای بزرگ قرار می دهند و مردم می بایستی بار سنگین و شکننده این روش سیاسی را بر دوش گیرند.در هر حال تجاوز آشکار روسیه به هر دلیل بازخورد استعماری و نگرش سلطه جویی را به نمایش می گذارد.بی تردید در آینده اتحاد میان روسیه و چین در خصوص مواجه شدن بات سایر قدرتها منجر به فنا شدن برخی دولتها و ملتها خواهد شد.

ملت مظلوم اوکراین اینک در دام سیاستهای روسیه نوین که از اضمحلال و فروپاشی خود در عذاب است،دموکراسی و اصولی که خود را مروج آن می داند را به راحتی پایمال می سازد.به نظر می رسد با توجه به عهد نامه های ننگین ایران می بایستی از این فرصت استفاده کردن و خواهان دریافت غرامت و خسارات خود در طول صده های گذشته است.و باید با طرح شکایت از روسیه غرامت خود را دریافت کند. اینک که تجاوز گری روند آشکار و آسان جلوه می کند.شاید بار دیگر روسیه به این فکر بیفتد نگاه خود را در توسعه ارضی به سمت ایران معطوف کند.

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Sun 15 Feb 2015 و ساعت 21:42 |

تاریخ ایران با وزیر کشی و یا به عبارتی نخبه کشی عجین شده است.بدون درک دیوانسالاری ایران چه در عهد باستان و چه در دوره اسلامی نمی توان پی به قدرت فزاینده و در عین حال شکنندگی آنان برد.در حالی که اغلب مقام وزیر و همتایانش پس از شاه قدرت دوم محسوب می شدند،اما به جهاتی چند از جمله دسیسیه چینی،و انتصاب آنان به فرقه های گوناگون و یا فتنه انگیزی ،که آن نیز اغلب از سوی چاپلوسان درباری و جامعه سفله پرور رونق می یافت و در کنارش دسیسه چینان خارجی که منافع خود را در کنار منافع عوامل داخلی می دیدند،به اشارتی نه فقط وزیر که تبارش را بر باد می دادند.آنچه در ذهن متبادر می گردد این است که حیات سیاسی جامعه ایران وابسته به دو عامل اساسی است :یکی وابستگی نسبی و سببی با حاکمیت ( البته در صورتی که مطیع عوامر ملوکانه باشد)و دوم سود جستن از بی خبری و حماقت مردمی که دروغ را عین واقعیت و نابودی اقتصادی و رانت و فساد را عین اصلاحات قلمداد می نماید.در هر حال بازشناسی تاریخ ایران به آن هنگام رخ داد که ایران خود را در کشاکش نبرد داخلی و خارجی ناتوان دید و آن هم به این سبب بود که در ایران کسی نبود تا بتواند با استقلال رای و عشق به ایران در پی حل معضلات و مشکلاتی باشد که از سوی حاکمیت و مردم بنیان نهاده شده بود.روشنفکرانی همچون بزرگمهر،نظام الملک،قائم مقام،امیر کبیر و مصدق از جمله عاشقان کشوری بودند که به سبب عدم درک مردم از نگاه به آینده محکوم استقامت و پایداریشان در ایجاد اصلاحات واقعی شدندو با اصرار در انجام تغییر خود را به دار مجزاتی آویختند که طنابش را حاکمیت و استوار ساختنش را مردم پی افکندند.بی تردید نخبگان هر کشوری سرمایه های جاودانه و بی بدیل و بدون زمان و مکان هستند،نمی توان بدون حمایت و درک آری آنان دست به اصلاحات زد. نخبگان در صدد افزایشقدرت خود نیستند بلکه هدفشان افزایش قدرت متمرکز دولت و مردم است،اما مشکل اینجاست که گاهی نه درک صحیحی از دولت وجود دارد و نه درک درستی از مردم.

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Tue 10 Feb 2015 و ساعت 8:43 |
مدتی است که گمان اسباب کشی دارم،هر جا می برم جایی برایشان نمی یابم،نمی دانم در کدامین اطاق،خانه،شهر و دیار و سرزمینی جای دهم این همه افکاری که جایی برایش نمی یابم.

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Thu 29 Jan 2015 و ساعت 17:34 |
 

هُدهُد ، شانه‌بسَر، پوپک و مرغ سلیمان (Hoopoe) از اسامی این پرنده هستند. این جانور زیبا پرنده‌ای از راستهٔ سبز قابسانان است. این گونه تنها بازمانده از خانواده زیستی خود هدهدیان (Upupidae) است.  

هدهد.jpg

  • داستان هدهد قاصد پیغمبر سلیمان در قرآن مشهور است. هدهد نامه سلیمان پیغمبر را به " ملکه بلقیس " در مملکت سبا رسانید. ملکه بلقیس به اعیان دربار خود گفت یک نامه گرامی به پیش من انداخته شده است واین نامه از طرف سلیمان است. بلقیس خط را خوانده مشاورین واهل دربار خودرا جمع کرده گفت که "این خط بیک طریق عجیب وغریب از طرف یک پادشاه بسیار ارجمند (سلیمان) به من رسیده است. این نامه بنام "خدای بخشنده مهربان" آغاز شده است. گمان نمی‌رود که چنین نامه مختصر وجامع وباعظمت را در دنیا کسی نوشته باشد مطلب این بود که در مقابل من نبردآزمائی سودی ندارد، خیر شما در این است که یکتاپرستی را قبول کنید. این داستان مشهور است در قرآن کریم.
  • در افسانه‌های یونان ترِاوس (پسر آرس همسر پرونس ) ترِاوس به خواهر همسر خود فیلوملا علاقه‌مند می‌شود، و پس از اینکه با او رابطه برقرار نمود زبان او را قطع می‌کند تا حرفی نزند، و به همسرش پرونس می‌گوید که خواهرش مرده است، فیلوملا مخفیانه بر روی پرده‌ای به خواهر خود نامه می‌نویسد و گناه و جرم ترِاوس را فاش می‌کند، در مقابل پرونس ایتیس فرزندی که از ترِاوس داشته را می‌کشد و گوشتش را به عنوان غذا به همسر خود ترِاوس می‌دهد و وقتی ترِاوس متوجه می‌شود سعی می‌کند هر دو خواهر را بکشد اما هر سه توسط خدای خدایان به پرنده تبدیل می‌شوند ترِاوس هدهد می‌شود، پرونس بلبل (مرغ هزار دستان) می‌شود که هر روز صبح برای غم از دست دادن پسرش آواز می خواند فیلوملا پرستو می‌شود و از آنجایی که زبان نداشته است نمی‌توانسته آواز بخواند و صدای لرزان پرستو به خاطر این می‌باشد.

 

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Thu 29 Jan 2015 و ساعت 16:13 |
 

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Tue 27 Jan 2015 و ساعت 9:28 |

در سال ۱۴۵۳ میلادی، ترک‌های عثمانی که تازه قدرت یافته بودند و تصمیم به ساختن امپراتوری عثمانی داشتند به طرف قسطنطنیه  به حرکت در آمدند. سلطان عثمانی، محمد دوم، قصد داشت به این تنها سنگر مقاومت در برابر فرمانروایی ترک‌ها، خاتمه دهد. امپراتور بیزانس در آن زمان،کنستانتین یازدهم بود که در سال ۱۴۴۹ بر تخت نشسته بود. ترک‌ها به مدت بیش از یک ماه، شهر را با پیاده‌نظام، توپ‌ها و کشتی‌های خود محاصره کردند. سرانجام، در ۲۹ مه سال ۱۴۵۳، سلطان محمد فاتح حمله‌ای همه‌جانبه را آغاز کرد و ترک‌ها از سه طرف به شهر حمله کردند. نبرد ساعت‌ها به شدت ادامه یافت اما سرانجام، ترک‌ها به وسیلهٔ نردبان‌های بسیار از دیوارهای شهر بالا رفتند و با تعداد بسیاری سرباز اوضاع را به نفع خود تغییر دادند. هزاران نفر، از جمله کنستانتین یازدهم، در این نبرد کشته شدند. نام دیگر شهر کنستانتینوپول، استانبول بود که از عبارت یونانی εἰς τὴν Πόλιν (با تلفظ ایستیم بولین) به معنای «به سوی شهر» گرفته شده بود. در سال ۱۷۷۰ میلادی سلطان مصطفی سوم، تلاش کرد نام اسلامبول (اسلام‌شهر) را برای آن فراگیر کند.

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Mon 26 Jan 2015 و ساعت 23:0 |
 بی تردید در تاریخ ایران حوادث بسیار زیادی در تحول است و گویا که در این تاریخ می توان بسیاری از مبانی فکری و عقیدتی را در خصوص تحلیل و بررسی حوادث مهم تاریخ ایران به ویژه در دوره معاصر به دست اورد در این میان برخی از مقالات در خصوص تاریخ ایران از اهمیت ویژه ای برخودار است و می تواند نوع نگاه جامعه ایران و به ویژه نسلی که انقلاب را ندیده و یا آنکه آن را درک نکرده است به همراه  داشته باشد در این میان اساتید ی همچون دکتر صادق زبیا کلام با رویکرد جامعه شناسی تاریخی در بررسی این تحولات نقش پررنگ و ویژه دارند .مقوله کوتاه زیر به گمانم می تواند بخشی از رویکرد متفاوت در تغییر نوع نگاه به حاکمیت و واقعیت های دوران پهلوی دوم را به نمایش بگذارد.
تاریخ معاصر ایران، چه قبل و چه بعد از انقلاب، شاهد تحریف‌هایی پیرامون برخی تحولات و رخدادهای سیاسی مهم تاریخی است. از آن جمله، موضوعات زندگی و سرنوشت محمدرضا پهلوی است. کمتر جنبه‌ای از زندگی فردی و غیرفردی شاه سابق را می‌توان سراغ گرفت که آنچه پیرامون آن در هیبت ثبت و ضبط تاریخی درآمده بی‌طرفانه بوده باشد. از جمله سرنوشت وی در دوران انقلاب و سرانجام خروج او از کشور در 26 دی ماه سال 57 و نهایتاً مرگ وی در تیرماه سال 59 است. اگر از مابقی تاریخی که پیرامون دوران سلطنت وی بعد از انقلاب تدوین‌شده بگذریم، در خصوص روایت زندگی وی در دوران انقلاب و نهایتاً خروجش از کشور، به نوعی قلب تاریخ می‌رسیم. تصویری که از شاه در دوران انقلاب ترسیم شده، تصویر منطبق بر همه واقعیت نیست. در این تصویر، شاه صرفاً مجری اوامر آمریکا و انگلستان است که حسب دستورات کاخ سفید و مقامات لندن با خشونت و بی‌رحمی هرچه تمام تر، مردم ایران را سرکوب می‌کند، به دستور آمریکایی‌ها هر روز از کشته پشته می‌سازد، منتظر فرمان از سفارت آمریکاست تا به کمک ارتش و قوای مسلح خود، از طریق کودتا و کشتار وسیع مردم بار دیگر قدرت را به دست گیرد، او درعین‌حال نگران است چون هر قدر سرکوب می‌کند، هر قدر امثال کشتار 17 شهریور به راه می‌اندازد، نشانه‌ای از عقب‌نشینی مردم به چشم نمی‌خورد و لاجرم با چراغ سبز آمریکایی‌ها، وقتی هم خودش و هم سفارت آمریکا به این نقطه می‌رسند که سرکوب و کشتار مردم جواب نمی‌دهد و او چاره‌ای به جز کناره‌گیری از قدرت ندارد، بیمناک از آتش انتقام مردم، در 26 دی با کمک آمریکایی‌ها از کشور فرار می‌کند. این یک روایت است که بارها شنیده‌ایم؛ اینکه شاه و هم آمریکایی‌ها امیدشان را برای بازگشت به قدرت از دست نداده‌اند و با وجود آنکه انقلاب، پیروز شده است؛ با این همه آمریکایی‌ها شاه را در آبان 58 به آمریکا می‌برند تا مقدمات بازگشت وی به کشور را همچون سناریو کودتای 28 مرداد سال 32 یک بار دیگر تکرار کنند؛ اما دانشجویان انقلابی مسلمان که خطر را احساس کرده بودند و متوجه نقشه پلید بازگشت نظامی شاه به کمک سفارت آمریکا در تهران شده بودند، با تسخیر انقلابی سفارت آمریکا، این توطئه خطرناک محمدرضا پهلوی و آمریکا را عقیم می‌سازند. در واقع دانشجویان مسلمان خط امام یا اشغال سفارت آمریکا یا در حقیقت «جاسوس خانه آمریکایی‌ها در ایران» ماشین مرکز توطئه و خرابکاری شاه و آمریکایی‌ها را از حرکت می‌اندازند و انقلاب را بیمه می‌کنند.

این‌ها روایت تاریخی دقیقی نیست. فقط به عنوان یک نمونه نگاهی بیندازیم به همین داستان بردن شاه در آبان 58 به آمریکا برای اجرای کودتای نظامی و بازگرداندن وی به کشور، همچون سناریوی 28 مرداد 32. طبق این روایت، آمریکایی‌ها آن‌قدر ساده‌لوح، عقب‌افتاده و نادان‌اند که عقلشان نمی‌رسیده که در مهر، آبان، آذر یا دی 57 که ارتش همچنان یکپارچه پشت سر شاه قرار داشت به علاوه قوای مسلح دیگر همچون پلیس، ژاندارمری، گارد شاهنشاهی، دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی هم در نهایت قدرت وفاداری پشت شاه ایستاده بودند، شاه هم در کشور بود و نظام از هم نپاشیده بود اقدام به کودتا کنند.

نان تیرماه سال بعد و زمانی به فکر کودتا می‌افتند که ارتش و قوای مسلحه از هم پاشیده، فرماندهان آن متواری یا اعدام‌شده یا در بازداشت به سر می‌بردند، خود شاه از کشور رفته بود و مهم تر از همه این‌ها، در جریان فروپاشی رژیم شاه، میلیون‌ها نفر مسلح شده بودند. همه این واقعیت‌ها به کنار، آخرین فکری که آبان ماه 58 در مخیله شاه و آمریکایی‌ها می‌گذشت بازگشت به ایران و به راه انداختن یک کودتای نظامی بوده. سرطان غدد لنفاوی تمامی پیکر شاه را گرفته بود و او در هفته‌ها یا حداکثر ماه‌های پایانی عمرش به سر می‌برد (او نزدیک به هفت ماه بعدش فوت می‌شود).

هواپیمای شاه که در فرودگاه نیویورک بر زمین می‌نشیند او را روی برانکارد مستقیماً به بیمارستان می‌برند و تمام چند هفته‌ای که او در آمریکا به سر می‌برد، در همان بیمارستان بوده و از همان بیمارستان هم عازم فرودگاه شده و از آنجا به مصر پرواز می‌کند و چند ماه بعدش هم در بیمارستان نظامی آسوان آن کشور فوت می‌کند. به دلیل درد زیاد به واسطه سرطان (که در مراحل آخرش بوده) پزشکان شاه به طور منظم به او مسکن‌های قوی تزریق می‌کردند و در بخش عمده‌ای از اقامتش در نیویورک او عملاً در بخش مراقبت‌های ویژه کلینیک مخصوص سرطان نیویورک در حالت اغما و خواب بوده. این واقعیت‌ها را وقتی می‌گذاریم کنار روایت‌های تاریخی که ما از شاه و آمریکایی‌ها بعد از انقلاب نقل می‌کنیم تنها نتیجه منطقی که می‌شود گرفت آن است که یقیناً دو تا محمدرضا پهلوی وجود داشته است!

بالطبع در یک یادداشت کوتاه نمی‌توان به کالبدشکافی وضعیت رژیم شاه و نگاه شاه به خودش، به رژیمش، به مملکتش، به مردمش، به آمریکا و به دنیا پرداخت. شاه در سال 57 بدون تردید فاصله زیادی پیدا کرده بود، از 37 سال قبلش در شهریور 1320 که بعد از سقوط ناگهانی «پدر» به قدرت رسیده بود. بسیاری از ویژگی‌ها، رفتارها، منش‌ها و باورهای شاه در طی این 37 سال دچار تغییر و تحولات عمیقی شده بود. از جمله مهم‌ترین این دگرگونی‌ها، احساس قدرت و توانمندی زیادی بود که در سال‌های پایانی حکومتش در وی پدید آمده بود. او یک سال قبل از انقلاب و در مراسم اعطای سردوشی به فارغ‌التحصیلان دانشکده افسری با غرور خاص اعلام کرد: «هیچ کس نمی‌تواند مرا سرنگون کند. من از پشتیبانی ارتش 700 هزار نفری، تمام کارگران و اکثریت مردم ایران برخوردارم. من قدرت را در دست دارم.» (زیباکلام، مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی، چاپ هفتم، انتشارات روزنه، 1390، ص 158)

او نه بلوف می‌زد و نه به آنچه می‌گفت بی‌اعتقاد بود. دست کم تا چند ماه قبل از انقلاب او واقعاً یقین داشت که رژیم و حکومتش پایدار و مستحکم است و هیچ خطری، او و حاکمیتش را تهدید نمی‌کند. نه تنها قوای مسلحه‌اش در نهایت وفاداری و عزم و اراده خلل‌ناپذیری پشت وی بودند، بلکه گارد جاویدان 50 هزار نفری‌اش در حد «پرستش» به او وفادار بودند. صدها هزار نیروی انتظامی، گارد ویژه نیروی انتظامی، ژاندارمری، رنجرها، کلاه سبزها و... با همه وجود پشت شاه بودند. تشکیلات پرکار، دقیق و کاملاً حرفه‌ای اطلاعاتی و امنیتی‌اش (ساواک) همه مخالفان وی را شناسایی و سرکوب کرده بود. دستگاه‌های امنیتی وی نه تنها مخالفان و منتقدان رژیم در داخل کشور را کاملاً گرفتار و در کنترل داشته بلکه حتی در خارج کشور هم آن‌چنان رعب و هراس ایجاد کرده بودند که اگر کسی در خارج از کشور سخنی و حرکتی در مخالفت با رژیم شاه مرتکب شده بود، از بیم مجازات، دیگر به کشور بازنمی‌گشت.

درعین‌حال و با وجود همه این‌ها، نمی‌توانیم و نباید این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که پس شاه تصور می‌کرده که او با ترور و سرنیزه بر کشور حکومت می‌کرده است. از دید شاه او به هیچ‌وجه نه خود را مستبد می‌دانست و نه دیکتاتور. برعکس او معتقد بود که از حمایت و پشتیبانی وسیعی از سوی مردم کشورش برخوردار است. از دید شاه، مخالفان، منتقدان و ناراضیان وی صرفاً محدود می‌شدند به معدودی که وی از آن‌ها به نام «ارتجاع سرخ و سیاه» نام می‌برد. مقصود وی از «ارتجاع سرخ» مارکسیست‌ها بودند که وی آن‌ها را مزدور و وابسته به کمونیسم بین‌الملل و بعضاً سرسپرده به اتحاد شوروی می‌دانست. «ارتجاع سیاه» هم به اعتقاد وی مذهبیون قشری و متعصب بودند که علت مخالفتشان با رژیم او به واسطه اصلاحات و اقدامات ترقی‌خواهانه‌ای چون اصلاحات ارضی (توزیع زمین‌های ملاکین بزرگ در میان رعیت و کشاورزان در سال 1340)، اعطای حق رأی و حق طلاق به زنان و واردکردن آن‌ها به مشاغل و مناصب فرهنگی، اداری و اجتماعی بود. او سه سال قبل از انقلاب در مصاحبه‌ای با اوریانا فالاچی، به وی می‌گوید که «جدای از این دو قشر، مابقی مخالفان و ناراضیانش تعداد انگشت‌شماری روشنفکر، نویسنده، هنرمند و این تیپ افراد هستند که در همه جوامع از جمله جوامع غربی هم این جماعت مخالف و منتقد حکومت‌هایشان هستند.» (زیباکلام، 1390: 196). او حتی خیلی جدی و با عصبانیت در همان مصاحبه به فالاچی می‌گوید که کدام یک از اقدامات ترقی‌خواهانه و اصلاحات وی به نفع ایران و مردمش نبوده و از فالاچی می‌خواهد که آن‌ها را نام ببرد! اما چرا چنین شده بود و چرا شاه دچار این تصور و باور شده بود که مردم ایران یا کسر قابل‌توجهی از مردم طرفدار وی هستند؟ چندین پاسخ برای این سؤال کلیدی و مهم وجود دارد؛ نخست آنکه شاه واقعاً تصور می‌کرد که او در ایران موفق شده بود یکسری تغییر و تحولات بنیادی ایجاد کند و توانسته بود به گفته خودش «چهره کشورش را زیرورو کند». شاه واقعاً اعتقاد پیدا کرده بود که اقدامات و سیاست‌هایی که وی تحت عنوان «انقلاب سفید شاه و ملت» از سال 1340 به اجرا در می‌آورد توانسته چهره ایران را تغییر دهد. او قاطعانه باور پیدا کرده بود که سیاست‌هایش توانسته ایران را از هیبت یک کشور در حال توسعه خارج کند و آن را تبدیل به یک کشور توسعه‌یافته صنعتی و کشاورزی کند. (زیباکلام، 90: 201). این احساس یا تصور برومندی و توانمند بودن کشور به ویژه در سال‌های تقارن با انقلاب به اوج خود می‌رسید. به گونه‌ای که شاه باور کرده بود که ایران به یک وضعیت باشکوه تاریخی از پیشرفت و ترقی رسیده که وی آن را «تمدن بزرگ» نام‌گذاری می‌کند. به دنبال او، ماشین قدرتمند تبلیغاتی حکومتی به همراه شخصیت‌های رژیم و رسانه‌های کشور شبانه‌روز تبلیغ می‌کردند که ایران در آستانه ورود به تمدن بزرگ قرارگرفته (همان، 205-198). جالب است که وقتی از اواخر سال 55 و اوایل سال 56 به تدریج اعتراضات و انتقادات به رژیم وی به راه می‌افتاد، واکنش شاه این بوده که این مخالفت‌ها و انحرافات توسط قدرت‌های خارجی در کشورش به راه افتاده.

شاه واقعاً معتقد بود آن اعتراضات و ناآرامی‌ها را غربی‌ها و مشخصاً آمریکا و انگلستان به راه انداخته بودند. سفرای انگلستان و آمریکا بعدها در خاطراتشان پیرامون دوران انقلاب ایران نوشتند که اگرچه در ابتدا برای ما سخت بود باور کنیم که شاه واقعاً جدی است وقتی به ما می‌گفت: چرا دولت‌های شما سیاستشان را نسبت به من تغییر داده‌اند و از مخالفان من حمایت می‌کنند اما به تدریج متوجه شدیم که او جدی بود و واقعاً فکر می‌کرد که همه آن ناآرامی‌ها را ما در کشورش به راه انداخته‌ایم (زیباکلام، 1390، 65-57.)

این خیلی طبیعی بود که چرا شاه حاضر نبود واقعیت‌های تظاهرات، ناآرامی‌ها و اعتراضات را بپذیرد و ببیند. از این بابت وضعیت او بی‌شباهت با رژیم‌های دیگر کشورها نبود. همان طور که صدام حسین، معمر قذافی، حسنی مبارک، زین‌العابدین بن‌علی و سایر رهبران خودکامه هرگز باور نمی‌کردند که این همه نسبت به آن‌ها و عملکردشان نارضایتی وجود داشته باشد. این رژیم‌ها معمولاً از یک سو جلو صدای هرگونه اعتراض و انتقادی را می‌گیرند و از سوی دیگر فضای جامعه‌شان مملو از تکریم و تمجید به پادشاه یا رییس‌جمهور است. هر سیاست او، هر تصمیم او، هر فکر و اندیشه او بی‌عیب و نقص، تاریخی و بی‌نظیر بوده و صد البته که به نفع مردم و کشور تفسیر می‌شود. یکی پس از دیگری مطبوعات، رسانه‌ها، رجال و شخصیت‌های دیگر به منقبت و بزرگداشت آن تصمیم می‌پردازند و اجازه کوچک‌ترین مخالفت یا حتی یک انتقاد کمرنگ هم به آن تصمیم یا نظر داده نمی‌شود. آن قدرها طول نمی‌کشد که به تدریج شاه باورش می‌شود که او همان است که می‌گویند. بالطبع او نمی‌تواند بپذیرد که ممکن است آن تصمیم، سیاست با نظر خیلی هم درست نبوده. محمدرضا پهلوی مصداق کامل چنین وضعیتی شده بود. آنچه محمدرضا پهلوی می‌اندیشد «حقیقت مطلق» و «مطلق حقیقت» بود. بهترین تدبیرها و سیاست‌ها عبارت بود از آنچه اعلی‌حضرت اندیشیده و اراده می‌کردند. مابقی ایران صرفاً گوش به فرمان و وظیفه‌ای جز اطاعت از «اوامر ملوکانه» نداشتند.

یک مسابقه هولناک در میان مسئولان رژیم شاه در دو دهه آخر آن رژیم در نزدیک تر کردن خود به شاه، بیشتر تعظیم و تکریم کردن و بیشتر ابراز وفاداری کردن نسبت به اعلی‌حضرت به وجود آمده بود. کلید هرگونه پیشرفت و موفقیت در ارتش، دولت، مجلس، دانشگاه و هر وزارتخانه‌ای این بود که مسئولان چه میزان بتوانند نظر مساعد وی را نسبت به خود جلب کنند. نخست‌وزیر امیرعباس هویدا خود را صرفاً مجری اوامر و دستورات ملوکانه توصیف می‌کرد. مهندس عبدالله ریاضی که سال‌ها رییس مجلس بود در مراسم رسمی «سلام» درحالی‌که تا کمر در برابر اعلی‌حضرت خم می‌شد، می‌گفت: «بزرگ‌ترین افتخار مجلس و نمایندگان ملت برآوردن منویات ملوکانه است.» شاید درباریان هم هر کدام شکل دیگری سر به آستان «ذات اقدس همایونی» ساییده و مراتب بندگی و کوچکی خود را به «فرمانده کبیر پرچم‌دار تمدن بزرگ، سایه خدا، پدر تاجدار، خدایگان شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتش داران و...» ابراز می‌داشتند. در یک مقطعی از زمامداری‌اش، در اطراف وی رجال استخواندار و آریستوکرات الیگارشی قاجار حضور داشتند و تا حدودی جلو تبدیل شاه به یک دیکتاتور را می‌گرفتند؛ مردانی همچون تیمسار یزدان پناه، ذکاءالملک فروغی، مرتضی قلی خان، احمد قوام‌السلطنه، حسین علاء، محمد مصدق و علی امینی. شخصیت، تربیت و اصالت این رجال به گونه‌ای بود که جلو«خود بزرگ بینی»های شاه را می‌توانستند بگیرند و اغلب هم می‌گرفتند؛ اما این نسل از اواخر دهه 1330 و اوایل دهه 1340 دیگر نبودند. آخرین بازمانده این نسل دکتر علی امینی بود که در سال 1340 به مدت 14 ماه بیشتر نتوانست با شاه کار کند. جای آن نسل را به تدریج امیر اسدالله علم، دکتر منوچهر اقبال، امیرعباس هویدا، مهندس عبدالله ریاضی، مهندس جعفر شریف امامی، جمشید آموزگار و... گرفتند که فقط خود را خدمت‌گزار شاه می‌دانستند. شاه یقیناً روزی که به دنبال کناره‌گیری پدرش در شهریور 1320 به تخت نشست خود را به هیچ روی همه‌کاره نمی‌پنداشت. او حتی 12 سال بعدش و بعد از کودتای 28 مرداد و سقوط دکتر مصدق و بازگشت دوباره‌اش به تاج و تخت و قدرت، نه خود را خدایگان «شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتش داران» تصور می‌کرد نه خود را عقل کل می‌پنداشت و نه مخالفان و منتقدانش را گمراه و نادان و وابسته به قدرت‌های خارجی تصور می‌کرد؛ اما اشتهای سیری‌ناپذیرش به قدرت از یک سو و احاطه شدن با دربار، دولت، قوای مسلحه، مجلس، دولت‌مردان، سناتورها، مطبوعات، رادیو و تلویزیون که شبانه‌روز او را تقدیس و تمجید می‌کردند، مثل همه دیکتاتورهای دیگر واقعاً باورش شد که نابغه است. واقعاً فکر می‌کرد که فقط او درست می‌فهمد و مابقی یا نمی‌فهمند یا عامل بیگانه بودند یا در فکر حکومت به مملکت و مردم نبودند. شاید سخنی به گزاف نرفته اگر گفته شود که بهترین و درست‌ترین تفسیر و تبیین از اینکه چه شد که همه چیز به هم ریخت و در کشور انقلاب شد را مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران، وزیر کشور مرحوم دکتر مصدق و از رهبران جبهه ملی در دی ماه 57 به شاه می‌گوید. شاه او را نیز همچون دکتر شاهپور بختیار برای تشکیل یک دولت آشتی ملی احضار کرده بود. در نخستین دیدارشان پس از 25 سال که از کودتا 28 مرداد می‌گذشت شاه با شگفتی آمیخته با طنز از صدیقی می‌پرسد: «این داستان خمینی (امام) چیست که این‌ها در این مملکت به راه انداخته‌اند؟» صدیقی ادیب و عمیق به «قبله عالم» می‌گوید که «اعلی‌حضرت کسی داستان خمینی را به راه نینداخته» و شاه از او می‌پرسد که پس «موضوع این برنامه‌ها چیست؟» مرحوم صدیقی پاسخی به شاه می‌دهد که کوتاه است اما یک دنیا مطلب در آن نهفته. او به شاه می‌گوید: «اعلی‌حضرت فهم اینکه چه شد خیلی دشوار نیست. کسی جرئت نمی‌کرد به پدرتان دروغ بگوید و کسی جرئت نمی‌کرد به شما حقیقت را بگوید.» صدیقی درست می‌گفت. جمله معروفی است که می‌گویند «به دیکتاتورها چیزهایی گفته می‌شود که آنان می‌توانند بشنوند و نه چیزهایی که آنان باید بشنوند.» شاه مصداق تمام و کمال این واقعیت بود. به او هیچ‌وقت نمی‌شد حقیقت را گفت، یا درست تر گفته باشیم، مسئولانی که این جسارت و شهامت را پیدا می‌کردند که به وی حقایق مملکت را بگویند، به سرعت از چشم وی می‌افتادند. برعکس دیگرانی که او را تمجید می‌کردند و به وی صرفاً آن‌هایی را می‌گفتند که او دوست داشت بشنود، جزو محارم و صاحب منصبان شده و به پست و مقام می‌رسیدند. علی‌القاعده در گزارش‌ها «شرف عرضی» خبر می‌دادند که همه چیز درست است؛ زنان به واسطه آنکه اعلی‌حضرت به آنان حقوق مدنی اعطا کرده و باعث شده‌اند تا از تحصیلات عالیه برخوردار شده و وارد مشاغل اجتماعی شوند؛ کارگران به دلیل آنکه اعلی‌حضرت آنان را در سود کارخانه‌ها شریک کرده‌اند؛ کشاورزان به دلیل آنکه اعلی‌حضرت در برنامه اصلاحات ارضی آنان را زمین‌دار کرده‌اند؛ طبقه متوسط به واسطه اصلاحات و رشد و توسعه و رونق اقتصادی که در پرتو سیاست‌های اعلی‌حضرت در کشور پدید آمده و... همه و همه طرفدار شاه هستند. اساساً هیچ گروه و طبقه اجتماعی نیست که در کشور ناراضی باشد. عده کمی «مذهبیون قشری» هستند و مارکسیست‌ها که تعداد آن‌ها آن‌قدر اندک است که اصلاً نیازی نیست اعلی‌حضرت خاطر مبارکشان را آزرده سازند!

اکنون بهتر می‌توان فهمید که چرا شاه گله‌مند از «پارسونز» و «سولیوان» سفرای بریتانیا و آمریکا در تهران می‌پرسد که «چرا این بساط را در مملکتش به راه انداخته‌اند؟ چرا سیاستشان را در مورد او تغییر داده بودند و از مخالفان وی حمایت می‌کردند؟» (زیباکلام، 90، 67-69) البته او خیلی منتظر پاسخ آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نماند که سیاست غربی‌ها، علیه وی شده و خواهان برکناری او از قدرت هستند. در مصاحبه‌هایش با رسانه‌های غربی، «ایضاً» مکالماتش با غربی‌ها او خود پاسخ این سؤال را می‌دهد. او چند دلیل داشته که چرا آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها علیه وی می‌شوند! شاه معتقد بود که اصرار ایران در «اوپک» برای بالا بردن بهای نفت و چهاربرابرکردن قیمت در سال 53-52 و ایستادگی وی در برابر فشار غربی‌ها که خواهان پایین آوردن قیمت نفت بودند (همچون عربستان، کویت و دیگران که تسلیم تهدید و فشار غربی‌ها می‌شوند)، سیاست مستقل ملی که شاه در کشور به راه انداخته بود، انگلیسی‌ها داشتند از او انتقام نزدیکی‌اش به آمریکا را می‌گرفتند، غربی‌ها داشتند از او انتقام می‌گرفتند چون ایران را یک کشور صنعتی کرده بود و عن‌قریب صادرات صنعتی و محصولات کشاورزی ایران راهی بازارهای منطقه و دنیا می‌شد و... از جمله دلایل شاه بود که چرا غربی‌ها علیه وی شده‌اند. (زیباکلام، 90، 198-203)

با این پیشینه خیلی دور از ذهن نبود که شاه چگونه وارد بحران شد. او نه قبول داشت که مخالفان چندانی دارد، نه دلیلی برای مخالفت با رژیمش می‌دید و صد البته که نه انتظار آن مخالفت‌ها و راهپیمایی‌های عظیم میلیونی را داشت؛ اما مخالفت‌ها اندک‌اندک از اوایل سال 56 به تدریج ظاهر شدند و آن‌قدر طول نکشید که بدل به «سیلی بنیان کن» شد که هرچه را که نمادی از رژیم شاه داشت از جای کنده و با خود برد.

رژیم شاه که انتظار مخالفت نداشت چه برسد به دریایی از راهپیمایی و اعتراضات خیابانی، به طریق اولی هیچ راهکار و تدبیری هم برای «چه باید کرد؟» و مواجهه و رویارویی با آن نداشت. رژیم نه شناختی از مخالفان داشت نه ابعاد آن را می‌دانست، نه اساساً تصویری و تصوری داشت که مخالفان چه می‌گویند، چه می‌خواهند و که هستند داشت؛ بنابراین هیچ تدبیر و چاره‌ای برای برون‌رفت از بحران نداشت. یک روز عقب‌نشینی می‌کرد، روز بعد تیراندازی می‌کرد. یک روز 17 شهریور می‌شد، فردای آن روز نظامیان روی دوش مردم بودند و تظاهرکنندگان به آن‌ها گل شیرینی و شربت می‌دادند. یک روز صحبت از برخورد جدی با معترضان و مخالفان می‌شد، فردایش ده‌ها زندانی سیاسی آزاد می‌شدند. یک روز گفته می‌شد که بیگانگان پشت این آشوب‌ها هستند، روز دیگر گفته می‌شد که فساد باعث اعتراض و نارضایتی مردم شده و آن‌ها حق دارند که نسبت به سیاست‌های غلط گذشته معترض باشند. این آشفتگی و سرگشتگی پیش از همه در خود شاه هم بود. او با هر کس اعم خارجی‌ها یا ایرانی‌ها که در آن روزها دیدار می‌کرد با شگفتی و کنجکاوی می‌پرسید که چرا اوضاع این‌گونه شده؟ طبیعی است که وقتی او از اساس نمی‌دانست که «چرا اوضاع کشورش به‌هم‌ریخته است» هیچ تدبیر و راه‌حلی هم نداشت. این شاه بود که حالا باید در قبال آن بحران، تصمیم‌گیری می‌کرد. نه نخست‌وزیر، نه رییس مجلس، نه روسای احزاب و تشکل‌های سیاسی وابسته به حکومت، نه فرماندهان نظامی، نه مسئولان سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی، نه مجلس سنا و نه هیچ نهاد و شخصیت دیگری در مقام تصمیم‌گیری نبود. یک عمری بود که خود شاه تصمیمات مهم را می‌گرفت و مابقی سیستم اجرا می‌کردند. به بیان ساده‌تر در آن مقطع شخصیت و نقش شاه آن‌قدر محوری و تعیین کننده بود که فرد دومی وجود نداشت. هر فردی که اندکی سرش به تنش می‌ارزید، هر فردی که اندکی لیاقت، کاریزما و مدیریت سیاسی می‌داشت بلافاصله مورد سوءظن شاه قرار می‌گرفت و از مجموعه سیستم کنار گذارده می‌شد. در نهایت اطراف شاه «صرفاً» چهره‌ها و شخصیت‌هایی جمع شده بودند که اگر هم استعداد و توانمندی‌های سیاسی می‌داشتند، آن‌قدر مجبور شده بودند در برابر شاه سکوت کنند تا مبادا سخنی گویند و نظری دهند که مورد پسند همایونی قرار نگرفته و پست و مقامشان به خطر بیفتد که عملاً آن استعداد و توانمندی‌شان از بین رفته بود. به همین دلیل زمانی که بحران به وجود آمد، همه نگاه‌ها به سمت شاه بود چرا که بیش از دو دهه می‌شد که از کوچک‌ترین تأثیرگذاری امور کشور و سیاست‌ها تا تصمیمات اصلی توسط وی گرفته می‌شد. مقامات خارجی که به ایران می‌آمدند یک راست به حضور وی شرفیاب می‌شدند. خبرنگاران خارجی که به ایران می‌آمدند فقط با «اعلی‌حضرت» مصاحبه می‌کردند. سفرای آمریکا و انگلستان فقط با اعلی‌حضرت دیدار می‌داشتند و قس علی‌هذا.

شاه نیز بارها نشان داده بود که مطلقاً تحمل ابراز وجود و ابراز عقیده متفاوت از عقیده خودش را در میان مسئولان ندارد. بحران اصلی و سقوط رژیم شاه هم دقیقاً از همین نقطه آغاز شد. همه حکومت یعنی شاه و شاه یعنی همه حکومت. مشکل هم دقیقاً از همین شروع شد چرا که وقتی شاه به بن بست رسید کل سلطنت به بن بست رسید؛ مثل قطعات یک پازل. به تدریج می‌توان درک کرد که چرا شاه نایستاد و نجنگید. چون او معتقد بود که کار از این حرف‌ها گذشته. غربی‌ها به هر دلیلی به این تصمیم رسیده‌اند که او باید کنار برود. دلیل یا دلایل اینکه غربی‌ها می‌خواهند او کنار رود هم از دید شاه مشخص بود. در یکی از ملاقات هایش با «ویلیام سولیوان» سفیر وقت آمریکا در تهران شاه دیگر یقین پیدا می‌کند که باید برود. سولیوان بعد از یک مرخصی طولانی به تهران بازگشته بود. در خلال نبود وی در تهران وقایع مهمی از جمله 17 شهریور اتفاق افتاده بود. شاه منتظر بود تا ببیند «سولیوان» حامل چه پیامی از واشنگتن است؟ سولیوان به ساعتش نگاه می‌کند و شاه بعدها می‌گوید که «وقتی سولیوان به ساعتش نگاه کرد، من پیغام را گرفتم که زمان رفتنم فرارسیده.» در فیلم کوتاهی که شاه به همراه فرح (همسرش) دارد به سمت هواپیما در فرودگاه مهرآباد می رود تا کشور را ترک نماید صحنه‌ای است که خیلی به نظر پراحساس می‌آید. شاه درحالی‌که چندمتر بیشتر با هواپیما فاصله ندارد دارد گریه می‌کند. لحظاتی قبل از گریه شاه، چند نفر از فرماندهان نظامی روی پای او می‌افتادند و شاه آن‌ها را بلند می‌کند. بعدها وقتی «دیوید فراست» با شاه مصاحبه می‌کند علت گریه‌اش را می‌پرسد شاه می‌گوید که از عواطف و احساسات آن نظامی‌ها خیلی متأثر شدم. آن‌ها اصرار می‌کردند که من کشور را ترک نکنم و قبلاً گفته بودند که حاضرند اوضاع را عادی نمایند. آن روز هم به روی پای من افتادند که من نروم. نمی‌توانستم به آن‌ها بگویم که کار از کار گذشته من باید بروم و این تصمیم در جای دیگری (واشنگتن و لندن) گرفته شده است. شاه ادامه می‌دهد که از یک سو احساسات آن‌ها را می‌دیدم و از سوی دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها حقایق را بگویم.

همه آنچه که گفتیم ارزیابی سیاسی وضعیت شاه در پایان حکومتش بود اما پارامترهای سیاسی همه داستان نیستند. به یکی، دو مسئله فردی هم در مورد شاه باید اشاره‌کنیم تا پازل کناره‌گیری شاه و رفتنش از کشور کامل تر شود. اولین نکته آن است که شاه اساساً شخصیت برومندی نداشت. برخلاف خواهر دوقلویش اشرف که سری نترس و دلی بی‌باک داشت شاه محتاط، کم دل و جرئت بود. به نظر می‌رسد از این بابت او هیچ میراثی از رضاشاه به ارث نبرده بود و همه جسارت و شهامت پدر به اشرف رسیده بود. شاه حتی در جریان درگیری با مصدق در دوران ملی شدن نفت، جسارت کودتا و حرکت جدی علیه مصدق را نداشت. این آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها به همراه اشرف و طیفی از ایرانی‌ها بودند که او را به سمت عزل مصدق و کودتا «هل» دادند و الا او خودش حاضر نبود علیه مصدق دست به کار شود. با اینکه با همه وجود از مصدق متنفر بود و همه آرزویش برکناری وی بود اما جسارت و شهامت اینکه خود دست به کار شود را نداشت. زمانی که نهایتاً و با اکراه و زیر فشار دیگران حکم عزل مرحوم مصدق و نخست‌وزیری سپهبد زاهدی را امضا می‌کند، ترجیح می‌دهد در تهران نمانده و با هواپیما و خلبانی خودش به همراه ثریا اسفندیاری همسرش به کلاردشت پرواز می‌کند اما وقتی می شنود که مصدق حکم عزلش را نپذیرفته و سرهنگ نعمت‌الله نصیری را که حکم را آورده بود، بازداشت کرد و عملاً آن حرکت یا «کودتا» ناموفق شده از کلاردشت به سمت بغداد پرواز می‌کند و چون سفیر ایران در عراق طرفدار مصدق بوده و او را نمی‌پذیرد، از بغداد به روم پرواز می‌کند درحالی‌که تمام مدت اشرف در تهران مانده بود و به همراه سپهبد زاهدی و دیگران، آمریکا و انگلیس در صدد سرنگونی مصدق بود.

ویژگی شاه، بی‌اعتمادی، تقریباً به همه بود. با وجود کسر قابل‌توجهی از مسئولان، چهره‌ها و شخصیت‌ها که در اطراف وی بودند شاه به هیچ‌کدام از آنان خیلی اعتماد و اطمینان نداشت. برای برخی‌ها اساساً ارزش چندانی قائل نبود که اجازه دهد به وی نزدیک شوند و به مابقی هم با سوءظن می‌نگریست و ترجیح می‌داد که به کسی نزدیک نشده و اطمینان نکند. به جز «عَلم» و تا حدودی «دکتر منوچهر اقبال»، کسی به وی نزدیک نبود. این وضعیت حتی شامل همسرش فرح پهلوی هم می‌شد او حتی بیماری سرطانش را که از سال 54 به آن دچار شده بود را تا مدت‌ها از فرح هم پنهان کرده بود. از بخت بد شاه در سال 57 که بحران جدی می‌شود، «اقبال» و بالأخص «علم» در قید حیات نبودند. هر دو در نتیجه سرطان، سال قبلش فوت‌شده بودند. دیکتاتورها تنها هستند و تنها می مانند و شاه بدون تردید یکی از تنهاترین دیکتاتورها بود. در خصوص خارجی‌ها هم وضعیت بهتر نبود. شاه به انگلیسی‌ها که اساساً هیچ اطمینانی نداشت و همواره به آن‌ها با سوءظن می‌نگریست. به آمریکایی‌ها اطمینان خیلی بیشتری داشت اما مشروط بر آنکه جمهوری‌خواه می‌بودند. با دمکرات‌ها ترجیح می‌داد خیلی حشرونشر و نزدیکی نداشته باشد به علاوه همان طور که گفتیم اساساً معتقد بود که لندن و واشنگتن عامل همه آن ناآرامی‌ها و برنامه‌ها هستند و بالأخره باید به بیماری وی اشاره‌کنیم.

اینکه بیماری شاه چه میزان روی تصمیم‌گیری‌ها و حالات وی اثر گذاشته بود خیلی اطلاعات زیادی وجود ندارد اما آنچه مسلم است در سال 57 بیماری وی بسیار پیشرفت کرده بود. در واقع در سال 57 عملاً امید به بهبود، دیگر منتفی شده بود و مسئله صرفاً تقلیل پیدا کرده بود به کاهش درد و کند کردن پیشرفت سرطان. بدون تردید مصرف دارو و ناراحتی‌های ناشی از بیماری نمی‌توانست بر احساس ناامیدی و افسردگی شاه بی‌تأثیر بوده باشد.

همه این فاکتورها و اسباب و علل را که کنار هم می‌چینیم به تدریج پازل رفتار شاه در دوران بحران و سرنوشت‌ساز سال 57 روشن تر می‌شود. شاه در نهایت فقط می‌خواست برود. همه آرمان‌ها، تصویر و تصورات و رویاهای 25 ساله او در ظهر عید فطر سال 57 (13 شهریور) - ظرف کمتر از یک ساعت که او با هلیکوپتر سیل جمعیت را در خیابان شریعتی می‌بیند- به هم می‌ریزد. آن جمعیت که بیش از یک میلیون نفر تخمین زده می‌شد همه آن تصورات را که مخالفان جمعی مارکسیست و مذهبیون قشری (ارتجاع سرخ و سیاه) روشنفکران ناراضی و دانشجویان فریب‌خورده هستند را در هم ریخت. «جان استمپل» در آن ایام دبیر دوم سفارت آمریکا در تهران بود و بعد ماجرای گروگان‌ها، در درآمد کتابش «پیرامون انقلاب اسلامی» می‌نویسد که دیدن صدها هزار مخالف و ناراضی همچون صاعقه‌ای بر شاه وارد شد. آن شوک آن‌چنان موثر و قوی بود که باعث فلج فکری و ذهنی شاه شد. کم نبودند فرماندهان نظامی همچون سپهبد نصیری، خسروداد، سپهبد رحیمی و فرمانداران نظامی تهران، سرلشکر ناجی و مأموران نظامی اصفهان، سرلشکر نشاط رییس گارد جاویدان، ارتشبد غلامعلی اویسی و... که با اشاره شاه حاضر بودند 17 شهریور را ادامه دهند اما شاه به آن‌ها مجوز نداد. اینکه چرا شاه حاضر به کشتار نشد احتمالاً موضوعی است که پایانی نخواهد داشت. برای اینکه چه رأیی درباره محمدرضا پهلوی صادر کنیم می‌توان پرسید که آیا عدم تمایل وی به خونریزی ناشی از روحیه وطن‌پرستی و تنفرش از خشونت بود و اینکه نمی‌خواست در تاریخ به عنوان پادشاهی نامش ثبت شود که با کشتار مردم تاج و تختش را حفظ کرده یا اینکه عدم تمایلش به خونریزی به واسطه آن بود که به این نقطه رسیده بود که کشتار، فایده‌ای ندارد چون اولاً مخالفان وی تقریباً همه مردم را شامل می‌شود و ثانیاً اینکه آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها به هر دلیلی تصمیم به تغییر و برکناری وی گرفته و مقاومت بی‌فایده بود؟ ...

دکتر صادق زیبا کلام

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Sun 18 Jan 2015 و ساعت 22:58 |

 

بزرگترین پهلوانان ایرانی از سیستان برخاسته و از تاج و تخت شاهان ایران محافظت نمودند و در مقابل هجوم بیگانگان به سرزمین ایران رشادتهای فراوان از خود نشان دادند که به عنوان پهلوانان ایران از آنان یاد می شود .
این پهلوانان متعلق به خاندانهای  بزرگ بوده و نژادشان به جمشید شاه پیشدادی ایران می رسد . همانطوریکه در قسمت تاریخ پیشدادیان در خصوص جمشید ذکر کردیم جمشید دختر پادشاه زابلستان را به همسری برگزید و این زن پسری به دنیا آورد به نام طور واین طور جد زال و سام  به حساب می آید .

گرشاسب

 در اوستا از این پهلوان یاد شده است همچنین  برخی از مورخین دلاوریهای گرشاسب و رستم را یکی می دانند . در یشت نوزدهم در خصوص جنگ گرشاسب با اژدهای شاخدار که در پشتش رگ کلفتی به ضخامت یک انگشت داشته و پر از زهر بوده و اسبان و آدمها را می بلعیده یاد شده که این اژدها توسط گرشاسب از پای درآمده است . همچنین در اوستا آمده است که گرشاسب به جنگ با ضحاک رفته و او را هلاک می کند و عدل و داد را در جهان می گستراند .

نریمان

نریمان به معنی شخصی است که به صورت نیرومند و قوی به دنیا آمده است . نریمان پهلوان معروف خاندان سام می باشد که دلاوریهای زیادی داشته و برای حفظ ایران از شر بیگانگان تلاشهای زیادی کرده است و در یکی از همین جنگها کشته شده که رستم نبیره او انتقام خون او را می گیرد .

سام

سام نواده گرشاسب و پدر زال می باشد که ایشان از پهلوانان روزگار پادشاهی منوچهر بوده است که کارهای شگفت آور و دلاوریهای فراوان از خود نشان داده است و خدمتگزار سرزمین ایران بوده است .

زال

به هنگام تولد دارای موهای سفید بوده و از این مساله سام ناراحت شده فرزند را به کوه البرز برده و او را آنجا رها کرد . در کوه البرز سیمرغ این کودک را پیدا کرده و از  او نگهداری می کند . در جنگ با دشمنان این سیمرغ همیشه راهنمای این پهلوان بوده است تا بتواند به راحتی دشمنان را شکست دهد .

رستم

رستم از قهرمانان و پهلوانان سیستان است . رخش نام اسب رستم بوده که دستورات راکب خود را به خوبی درک می کرده ، در اوستا از کارهای رستم سخنی به میان نیامده است و اکثر مورخان دلیل آن را عدم گرایش رستم به آیین زرتشتی می دانند . از کارهای رستم آزاد کردن کیکاووس از زندان شاه ماوران و بیرون کردن افراسیاب از خاک ایران است .
رستم در زمان پادشاهی بهمن به دست برادر خود به هلاکت می رسد .

+ نوشته شده توسط keyvan haddad در Sun 11 Jan 2015 و ساعت 22:38 |


Powered By
BLOGFA.COM